|
*** هر چند بخواهید هم همیشه نمی تونید آفتابی از عشق در آسمان قلب خود داشته باشید ***
|
در درون من كسي است كه مي خندد با صداي بلند. هرچه مي كوشم پنهانش كنم با شيطنت بلند تر مي خندد و مرا رسوا مي كند. او همه را به بازي گرفته حتي من .
چون دختركي بازيگوش و شيطان قصد دارد مانده آبروي مرا هم با خود ببرد به جايي كه نه نشاني از او باشد و نه آبروي من!
اخم بر ابرو مي آورم و لبخندي را كه از تاثير قلقلك گونه ي حركاتش در درونم بر لب نشسته فرو مي خورم - این اتفاق بیشتر وقتی می افتد که درجایی باید خیلی جدی باشم - اما او با سماجت به كار خود ادامه مي دهد تا صدای خنده ی مرا در آورد !
گاه كسي را دست مي اندازد و يا چشم در چشمان رفيقي مي دوزد و با صداي من به او مي گويد :
" مي دانم در درونت چه خبر است !! اين بازي و نمايش را كنار بگذار مي دانم كه نه من را مي خواهي و نه سرم را ! چرا بيهوده نقش دايه را برايم بازي مي كني ؟ تو كه در نبود من سنگ به زير پايم مي اندازي !"
گاه به كسي كه رودربايستي دارم حرفي را مي زند كه حرف دل من و ديگران است اما همه در گفتن آن مردديم و عرق شرم بر چهره ام مي نشاند.
نمي دانم با اين شيطان بي ملاحظه چه مي توانم بكنم ؟
راستش را بخواهيد گاهی به او حسادت مي كنم هر چند بي ملاحظه است اما از من شجاع تر و جسور تر است .
بين خودمان بماند با تمام مشكلاتي كه برايم درست مي كند دوستش دارم . اصلا به وجودش نيازمندم. شايد بتوانم بگويم او تجسم قسمتي از وجود من است كه سال ها سعي داشتم پنهانش كنم و براي همين مهارش مي كردم اما امروز با تمام نيرو با من می جنگد، مني كه سال ها حبسش كرده بودم .
عاقبت كار ما به كجا خواهد كشيد ؟ گاهي مي انديشم خوب است مدتي خودم را به دست او بسپارم و بي خيال همه چيز باشم تا هر چه مي خواهد بكند.
شما چه فكر مي كنيد؟ ...................................
