|
*** هر چند بخواهید هم همیشه نمی تونید آفتابی از عشق در آسمان قلب خود داشته باشید ***
|
تنهایی خیلی سخته وقتی میون یه جمع نشستی اما احساس تنهایی می کنی به قولی " چه سخته در میان جمع بودن ولی از بی کسی تنها شکستن ."خیلی سخته اشک بریزی و کسی نباشه که اشکاتو پاک کنه . دلت بخواد گریه کنی اما شونه ای نباشه که سرتو بذاری روش. دلت دستی را بخواد که بگیری و گرمایش را حس کنی و او نم دستت را بگیره و بهت دلگرمی بده اما اون دست هم نباشه به قول اون که می گفت : هنوزم در پی اونم ............
گاهی فکر می کنی پیداش کردی می خواهی بهش تکیه کنی اما یهو احساس می کنی فقط یه سرابه اونوقت نا امیدی تمام وجود خسته ات را پر می کنه و خالی می شی ازهر حس امید.....
این پست را چندین ماه پیش گذاشته بودم اما با حال و هوای امروزم خیلی جوره دلم می خواد دوباره مرورش کنم ......
گاهی آدم اونقدر دلش می گیره که نمی دونه به کجا پناه ببره. اون وقت فکر می کنه "شاید بهتر بود به جای عبور از پل عابر پیاده ، تو تاریک روشن آسمون با یه لباس تیره از وسط اتوبان می گذشتم و به زور سنجاق قفلی خودم را به این زندگی سراسر غم نمی بستم . " وقتی حواسش سر جاش می یاد سعی می کنه سنجاق را باز کنه اما سنجاق چنان در پوست و گوشتش فرو رفته که نمی تونه جداش کنه .
خلاصه زندگی من حکایت اون برگ زرد پپاییزیست که از شاخه ی خودش جدا شده اما لابه لای شاخه ی دیگران گیر کرده و نمی تونه بیفته ، هرچند دل کنده و خسته از موندنه ، اما امکان رفتن نداره. کنده شده که اول نمی خواست کنده بشه ، اما حالا نمی خواد بمونه که مجبوره بمونه.
راستی تو می دونی چرا ؟

