" همیشه آفتابی از عشق در آسمان قلب خود داشته باشید"
وقتی سایه ی دلتنگی می افته رو آفتاب دلت و همه ی غم های دنیا رو سرت آوار می شه دنبال چاره می گردی تا یه طوری از شرشون رها بشی .ممکنه ابر چشات ببارن شایدم یغض گلوت بترکه .اگه اهل موسیقی باشی به سازت پناه می بری . می نوازی ، چه غم انگیز .... اگه اهل شنیدن باشی یه آهنگ ملایم را انتخاب می کنی و تو تنهاییت بهش گوش می کنی اگرهم اهل نقاشی باشی قلمو و رنگ و بوم چاره ی کارته ، شایدم اهل نوشتن باشی اونوقت قلمت را برمی داری و می نویسی حالا هر چی باشه فقط می نویسی که نوشته باشی . اما گاهی دلت مثل آسمون زمستون گرفته نه مثل پاییز و بهار که با یه بارش آفتابی می شه . تو زمستون آسمون گاهی یک هفته گرفته و سنگینه سنگینی ابرها به حدیه که یا همه جا مثل شب تاریک می شه یا قهوه ای گل گرفته . یه همچین آسمونی سنگین باید بباره ساعت ها و شاید هم چند روز تا غصه هاشو بتکونه . هرچه بار این آسمون سنگین تر باشه سبک شدنش مشکل تره . دل من هم این روزها زمستونیه نمی خواهد بباره سنگینی هواش هم باعث شده که نفس کم بیارم . یک همچین وقت هایی دیگه نه نوشتن نه موسیقی نه گریه کردن نه نقاشی کردن و نه هیچ چیز دیگه نمیتونه از دلتنگیت بکاهه . باز محرم آمد و عطر و بوی عشق باز محرم آمد و یاد حسین (ع) و هوای شجاعت و شهادت گل سرخي كه در دستان تو پر پر شد و پژمرد گل احساس من بود بي صدا هم رنگ ماتم شد صدايت كردم اما بي جواب از من گذر كردي نگاهت كردم اما از نگاه من حذر كردي چنان پاكي عشقم را به رنگ كينه آلودي كه شب از غصه غمگين شد رداي تيره بر تن كرد دل خورشيد هم مي سوخت ز ظلمي كه تو مي كردي ستاره غرق نفرت شد زماني كه دلم را ديد دلٍ دريا پُر از اشك شد به وقت ماتم و دردم نگاه ابر گريان شد چو من بي تو به سر كردم تو اما بي نگاه و بي جواب از من حذر كردي دل من را چرا درياي غم كردي ؟ بهمن ۸۵ وقتی که واژه هایی که می توانند محمل عشق باشند پیام آور خشم و نفرت می شوند . وقتی کلامی که می تواند نوید مهر باشد و یاد آور دوستی از یاس می گوید و ناامیدی. وقتی کسانی که می توانند تکیه گاهت باشند تیشه بر ریشه ی وجودت می زنند. وقتی همه ی آن ها که در عالم به آن ها دل بسته ای بر رویت چنگ می زنند و بر دلت زخم . باید به اشک مجال ریختن داد و به درد فرصت فریاد که اگر جز این باشد٬ دل می پوسد از تلنبار شدن غم و غصه در خود که منفذی برای عبور هوا ی تازه و نفس کشیدن نیست. باید رفت باید دل کند از این حصار بی کسی . باید کوله بارت را جمع کنی و راهی شوی ..... به کجا ؟ چه زلالم امروز و چه آزاد و رها من پر از خورشیدم پر از آفتاب و طلوع خالی از بغض و غروب من خدا را امروز در میان قلبم درمیان شعرم در میان شورم می بینم ......... من حضور شوق را در تن رگهایم می فهمم می بینم ........................... آنتونی یا تونی رابینز (به انگلیسی: Anthony or Tony Robbins) نویسنده و سخنران آمریکایی است. وی ۲۹ فوریه ۱۹۶۰در شمال هالیوود در کالیفرنیا به دنیا آمد.[۱] شهرت عمده او در ایران به خاطر سلسله کتابهایش در مورد موفقیت میباشد، اگر نمی توانی شاه راه باشی کوره راه باش. هرگاه عشق بورزی به تو عشق می ورزند. خدا به کسی کمک می کند که به خودش کمک کرده باشد. گاهی از موجودی معمولی بتی بزرگ می سازیم و پرستشش می کنیم بی آنکه لایق قطره ای از دریای عشق ما باشد . و چنان در باور خود غوطه ور می شویم که درک حقیقت برایمان غیر ممکن می شود.هرچند وجود قراین و اتفاقات باید ما رابیدار کند اما ما در بستر رویای خوشی که خودمان گسترده ایم خفته ایم . امان از لحظه ای که تلنگری ما را از این رویای خوش بیرون می آورد و تازه آن وقت است که زلزله ی حقیقت کاخ آرزوهایمان رابی رحمانه ویران می کند و ما زخمی از آوار بر ویرانه ی آرزوهایمان می نشینیم و راه چاره ای نداریم به غیر از افسوس بر عمری که به غفلت رفته ..... تو وبگردی هام امروز این جمله را دیدم خیلی قشنگ بود آوردم شما هم بخونید . " خدایا به آنان که ادعای عاشقی تو را دارند, بیاموز که بزرگترین گناه شکستن دل آدمیست." این پست را ۸ آذر ماه نوشتم اما دوستی دارم که دلم می خواهد یک بار آن را بخواند بنابراین تاریخش را عوض می کنم و یک بار دیگه آپش می کنم. چند روزی بستری بودم و با مریضی دست و پنجه نرم می کردم و آخرش نه من بردم و نه اون و نه دکترها فهمیدن چی شد. فقط این که یه جای سالم روی دست های من نگذاشتند . از بس سرنگ زدند و خون گرفتند و آزمایش کردند نه خونی تو رگ های من موند و نه جونی تو پاهام که مثلا می خواستم روشون بایستم .آخرش اعلام فرمودند : " که ما سر در نمیاریم . " که از اول هم معلوم بود چون کسی که با مرض و مریض و مریضخونه سر و کار داره از احساس و روح و دل شکسته خبر نداره ! آخرش با تب برگشتم خونه ....... خلاصه این چند روز که فقط تخت خواب همدمم بود و شریک غم ها و دردهام خیلی فکر کردم . دستم که به جایی نمی رسید . فقط فکر کردم که تو اولین فرصت یه پست بنویسم و حرف دلم را بزنم که بدجوری به قول اصفهانی ها پکیده ....... این دلبستگی و دل بستن سنگینم کرده . پا هایم را بسته . من به چیزی - کسی - حس و حالی در روی این زمین خاکی زنجیر شده ام چنان که حتی نمی تونم یک قدم بردارم . وزنه ای به روحم بسته شده به وزن خورشید - ماه شاید هم یک ستاره ای کوچک . وزنه ای که مرا مچاله کرده هرچند زمانی دلخوش بودم به دلبستگی اما چیزی جز تنهایی و رنج عایدم نشد ازین دلبستگی دلخوش کنک . در آخر دیگر بالی هم برای پریدن ندارم . دلبستگی بال ها را قیچی می کند و درست مثل همون برگی - که داستانش را چندین ماه پیش در همین وبلاگ پیش از هک شدن و نابود شدن نوشته بودم و چه حیف که با تمام یادداشت ها و خاطراتم نابود شد( خدا از سر تقصیرش نگذرد که چه طور با من و احساس و خاطراتم بازی کرد ) - به زور سنجاق قفلی به شاخه بسته شده بود و حتی تو پاییز هم سر جدا شدن نداشت آدم را به زمین می چسباند و به زندگی به همان بخش هایی از زندگی که چسبناک است نه آن بخش هایی که رهایت می کند . باید از بند دلبستگی رها شد و مثل بادبادکی شد و رفت توی ابرها چرا که رهایی از اون چیزی که تو را به زندگی چسبانده به تو این جرات را می ده که دوباره بپری و بری توی آسمان و دیگر دلت شور هیچ کس را نزنه و هوای کسی تو را پایبند نکند و خیال کسی یا چیزی آن قدر چشم و دلت را نگیرد که دیگر هیچ کس و هیچ چیز را نبینی . رها باشی و هیچ زنجیری به روحت نباشد تا حتی وقتی عزراییل به سراغت می آید بی هیچ دغدغه ای سبک همراهش شوی و راحت پرواز کنی و بری شاید تا اوج ....... اما با همه ی این اوصاف یکی یه روزی بهم می گفت : " با بال شکسته پریدن هنر است ." باید ببینم می تونم ؟ شوق تو آهسته و نرم نرمک در دل و جانم لانه کرد. وقتی که اشک های بی گناه تو راه گونه هایت را می یافت . و من چقدر ساده و بی آلایش به میهمانی عشق تو دعوت شدم. و بی هیچ تکلف عروس بزم رویاها. اما چه کوتاه بود عمر روزهای خوب. امروز پُرم از خالی احساسی که روزی لبالب بودم از آن. و خالیم از اوج ترانه ای که لبریز بودم از آن. چه قدر فریاد را در گلو گم کرده ام .......... و چه قدر پاییز را در خود پنهان ............ لبخندهایم به میهمانی خورشید رفتند. و اشک هایم بر وسعت دیده روان . چه قدر از پس پرده ی اشک دنیا را دریایی دیدم بی آن که آبی باشد. و چه قدر بارانی دیدم کویر خشک بی عشقی را. همه ی شکوهم در پشت دیوار نا امیدی اسیر و همه ی امیدم در پشت حصار بی فردایی. امروز خورشید در آسمانم مهمان نیست همچون آسمان غم گرفته ی شهرم. کبود و سیاه و ابرآلود ........................ ای کاش آسمان دل من هم می بارید ........... راستی آفتاب آسمانم کو؟
ایکاش بر می گشتیم به همون روزهای کودکی همون موقع که برای برگشتن نباید راه زیادی می رفتیم هر وقت می فهمیدیم یه جای کار می لنگه یه ببخشید و یه پشیمونی کافی بود تا همه چیز مثل اولش بشه . به من آرامش ده تا دیروز بالاخره همت کردم و از بستری که مدت ها بود بهش دوخته شده بودم بلند شدم هرچند با ضعف اما با غیرت آماده شدم و رفتم سر کار بودن دوستای خوب محبتشون نگاه مهربونشون و یه دنیا کار که روی هم انباشته شده بود و منتظر بودن که برم سراغشون اثر مثبتی روی حس و حالم داشت با وضعیت بدنی که داشتم فکر می کردم نتونم تا آخر وقت کاری دوام بیارم اما از بس سرم شلوغ بود نفهمیدم زمان چطور گذشت . تازه وقتی تعطیل شدیم نشستیم به گپ و گفت دوستانه و چقدر این حرف زدن برای من خوب بود و چه اثر خوبی توی روحیه ام داشت دلگرمی بر و بچه بهم نیروی زیادی داد . وقتی اومدم خدا را به خاطر داشتن چنین شرایطی شکر کردم . اما اونچه بیشتر بهم روحیه داد خوابی بود که دیشب دیدم : تو خواب یکی از همین همکارای خوب که سید هم هست یه قرآن سبز بهم هدیه داد توی خواب احساس قشنگی پیدا کردم اونقدر که امروز با انرژی بیشتری بیدار شدم تازه وقتی تعبیرش را خوندم دیدم خداوند هر وقت ما دریچه ی دلمون را با خلوص نیت به روش باز می کنیم چنان نوری به دلمون می تابه که از گرما و روشناییش لبریز وسیراب می شیم. خدای خوبم به خاطر همه اون چیزهایی که به من دادی و شاید گاهی قدرشون را اونطور که باید ندونستم ازت سپاسگزارم. از دل افروز ترين روز جهان، خاطره اي با من هست. به شما ارزاني : سحري بود و هنوز، گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود . گل ياس، عشق در جان هوا ريخته بود . من به ديدار سحر مي رفتم نفسم با نفس ياس درآميخته بود . *** مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي ! بسراي اي دل شيدا، بسراي . اين دل افروزترين روز جهان را بنگر ! تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي ! آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم، روح درجسم جهان ريخته اند، شور و شوق تو برانگيخته اند، تو هم اي مرغك تنها، بسراي ! همه درهاي رهائي بسته ست، تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي ! بسراي ... )) من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم ! *** در افق، پشت سرا پرده نور باغ هاي گل سرخ، شاخه گسترده به مهر، غنچه آورده به ناز، دم به دم از نفس باد سحر؛ غنچه ها مي شد باز . غنچه ها مي رسد باز، باغ هاي گل سرخ، باغ هاي گل سرخ، يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست ! در لحظه شيرين شكفتن ! خورشيد ! چه فروغي به جهان مي بخشيد ! چه شكوهي ... ! همه عالم به تماشا برخاست ! من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم ! *** دو كبوتر در اوج، بال در بال گذر مي كردند . دو صنوبر در باغ، سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند . مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور رو نهادند به دروازه نور ... چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق، در سرا پرده دل غنچه اي مي پرورد، - هديه اي مي آورد - برگ هايش كم كم باز شدند ! برگ ها باز شدند : ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش ! با شكوفائي خورشيد و ، گل افشاني لبخند تو، آراستمش ! تار و پودش را از خوبي و مهر، خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام : (( دوستت دارم )) را من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام ! *** اين گل سرخ من است ! دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق، كه بري خانه دشمن ! كه فشاني بر دوست ! راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست ! در دل مردم عالم، به خدا، نور خواهد پاشيد، روح خواهد بخشيد . » تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو ! اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت، نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو ! « دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس ! « دوستت دارم » را با من بسيار بگو !
*** ----------------- سهراب سپهری اصولا فرقي نمي كنه كي باشه و كجا هر وقت آسمون ابري باشه دل من هم مثل آسمون مي گيره اما نمي دونم چرا دل من نمي تونه مثل آسمون بغضش را بباره .. اونوقت آسمون بعد از باريدن تازه مي شه و آفتابي و باز دل من مي مونه و دلتنگي هاش. اصلا فرقي نمي كنه كي و كجا وقتي آسمون مي باره چشماي من هم هواي باريدن مي كنه فرق ما اينه كه اون مي باره ولي غرور لعنتي من اجازه ي باريدن به چشمام نمي ده .اون وقت آسمون سبك مي شه اما چشم من مي مونه و يه بغض تو گلوگير كرده و يه دنيا هق هق نکرده هر چه که هست اصلا اين روزهاي گرفته ي بدون آفتاب را دوست ندارم. حاضرم هرچي دارم بدم اما صبح كه چشمام را باز مي كنم لبخند خورشيد را ببينم هرچند دیگه حالا لبخند خورشید هم واسه دل شکسته ی من چاره ساز نیست. اصلا تو روزهاي ابري همه چيز خاكستريه . رنگ ها همه چركن انگار يه دنيا دوده و غبار نشسته روشون و به خاطر همينه كه احساس من هم تو اين روزها رنگ خاكستر مي گيره ..... دلم ابری می شه و زبانم رنگ بی رنگی می گیره حالا که مدتیه تو روزای آفتابیم دل من ابریه ................ یک بار دیگربر بلندای نیلی آسمان شهر خورشید می درخشد . اما با رنگی نو و شکلی تازه که خود حاصل بهایی است که سنگین پرداخته ام . به ارزش روزهایی از عمر که به غفلت گذراندم و اندک ساعاتی که به عشق........ هنوز سیاهی شب را به روشنای روزم و اشک را به خانه ی نگاه میهمان می کنم. تلخی آن چه بر من گذشت تا بودن من با من است . اما راه توشه ایست مابقی این راه دشوار را........ حتی اگر تمامی درد عالم بر پیکر خسته از بیماریم فرود آید وغم دنیا بر دل شکسته ام می ایستم. چون عزم زندگی دارم ایستاده. هرچند پاهایم میل ایستادن ندارند و دستانم توان بودن . در هر لحظه از حضوری که به ماندن نمی ماند در تلاشم تا آنچه را که باید - بسازم . به جبران آن چه به غفلتی فرو ریخت . در این راه تکیه می کنم به نوایی که دلنشین است و همراه - هرچند نادیدنی و دور ....... اما بودنی است در تکاپوی بی انجام این نابودنی ..... حال دل با تو گفتنم هوس است خبر دل شنفتنم هوس است طمع خام بین که قصه ی فاش از رقیبان نهفتنم هوس است صدایم کن صدایم کن صدای تو ترانه ست نفسهای تو در گوشم کلامی عاشقانست اگر از بودن و ماندن بدون عشق دلگیرم صدایم کن به آوازی که من بی عشق میمیرم اگر خوابم اگر بیدار اگر مستم اگر هوشیار صدایم کن در آغوشت نگاهم دار کویرم من اگر گلزار اگر هیچم اگر بسیار صدایم کن در آغوشت نگاهم دار صدایم کن صدایم کن صدای تو ترانه ست نفسهای تو در گوشم کلامی عاشقانه ست









اگر نمی توانی خورشید باشی ستاره باش بهتر آن است هر انچه هستی باش.
کلمه ها برای ساختن درست شده اند نه برای نابود کردن پس حرف های سازنده بگو نه حرف های تخریب کننده و نابود کننده .
به آنان که رازت را می گویی آزادی خود را می فروشی.
کسی که کار نمی کند هرگز به موفقیت نمی رسد .
در هنگام مواجهه با مشکلات نگویید خدایا مشکل بزرگی دارم بلکه بگویید :هی ... مشکل، من خدای بزرگی دارم.
اینجا دلی تنگ است ،
بعد فهمیدم که اینطوری فایده ندارد. پس یک دوچرخه دزدیدم و دعا کردم که خدایا مرا ببخش...
هی با خودم فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است
دکتر شریعتی






اون موقع وقتی خدا صدامون می کرد راه زیادی برای رسیدن به اون نبود فقط خواستن بود و رسیدن . یادمه بچگی هام اون موقع که هنوز هیچ نقشی رو دلم نبود خیلی وقت ها خواب یه پادشاه را می دیم که تو آسمون سوار یه صندلیه . اونموقع ها مطمئن بودم که اون خداست و منو خیلی دوست داره اصلا از ته قلب مطمئن بودم یه روزی یه بنده ی خاص می شم . تا 22 - 23 سالگی هم همین طور بود انقدر دلم پاک بود و نازک که اگه ناخود آگاه حتی کمی صدامو واسه یکی بلند می کردم شب خوابم نمی برد عذاب وجدان منو می کشت نکنه کاری کرده باشم که یه نفر ازم دلخور شده باشه خیلی شبها به خاطر همین مسئله بی خوابی می گرفتم شاید هم این مشکل و عادت بد خواب از همون موقع ها رویم مونده . هیچوقت کاری نمی کردم که نکنه یه وقت پدر مادرم ناراحت بشن . راستش را بخواهید تا همین یک ماه پیش صدامو روی مامان بابام بلند نکرده بودم . چقدر ساده چقدر پاک و چقدر آسیب پذیر هر که رسید به این موجود پاک و بی آزار یه جوری آسیب رسوند. اولش دنبال یه پشتیبان می گشتم چون راستش خودم دل ناراحت کردن کسی را نداشتم حتی اگه اون آدم آزارم داده بود. اما بعد کم کم دیدم نی شه به کسی دل بست باید خودت باشی و خودت کم کم اون دختر مهربون ساده و با گذشت آدمی شد که خیلی خوب از خودش دفاع می کرد حقشو می گرفت اون اول ها بی خوابیش زیاد بود چون آنقدر تو محیط بیرون به آدم آزارمی رسه که همینکه آدم بخواد خودشو حفظ کنه باعث می شه اونایی که ازش توقع عکس العمل ندارن برنجن این هم برای منکه هنوز دلم خیلی نازک بود سخت بود . آخه می دونید وقتی مهربونی و خوبی و با گذشت ، می شه وظیفه و کسی بابت اون ازت تشکر نمی کنه . این بود که کم کم خشن شدم از اونجایی که آدم پرتلاش و با تحرکی هم بودم وقتی تونستم روی پای خودم بایستم میدون برام باز شد تا خیلی زود پیشرفت کنم یه ضرب برم جلو دیگه بدی دیگران راهم را نمی بست بلکه انگیزه ای می شد برای تلاش بیشتر رفتم و رفتم تا رسیدم به جایی که سقف اونی که می خواستم بود . اونقدر متفاوت شده بودم که دوستهایی که بعد چند سال منو می دیدن می گفتن تغییر تو باور نکردنیه . از دختری که روش نمی شد به تاکسی بگه بایست شدم آدمی که وقتی اتوبوس به ماشینی که تازه از کمپانی گرفتم مالید ظرف 24 ساعت حکم راننده اش را به خاطر اهانت در ملا عام و فرار از صحنه ی تصادف گرفتم .
اما حالا یه چیزی کم بود ........... 
بپذیرم انچه را نمی توانم تغییر دهم
و به من دلیری ده تا نغییر دهم آنچه را می توانم ............ 

چون گل افشاني لبخند تو،
بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها روشنی من
گل
آب
پاکی خوشه زیست
مادرم ریحان می چیند
نان و ریحان و پنیر
آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد
نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد
پشت لبخندی پنهان هر چیز
روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست که نمی دانم
می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه از پل
از رود از موج
پرم از سایه برگی در آب
.jpg)






ذره ذره اون نگات ، داره آبم می کنه
اون دوتا مست چشات ، منو خوابم می کنه
ذره ذره اون نگات ، داره آبم می کنه
داره می میره دلم واسه مخمل نگات
همه رنگی رو شناختم من با اون رنگ چشات
همه رنگی رو شناختم من با اون رنگ چشات
مثل یک رویای خوش ، پا گرفتی تو شبام
از یه دنیای دیگه قصه ها گفتی برام
هنوز از هرم تنت ، داره می سوزه تنم
از تو سبزه زار شده خاک خشک بدنم
دستای عاشق تو ، منو از نو تازه ساخت
دل ناباور من ، جز تو عشقی نشناخت
داره می میره دلم واسه مخمل نگات
همه رنگی رو شناختم من با اون رنگ چشات
همه رنگی رو شناختم من با اون رنگ چشات
اون دو تا مست چشات (مست چشات ، مست چشات) 
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


