آسمانم امروز ابری است آفتاب ندارد!
*** همیشه آفتابی از عشق در آسمان قلب خود داشته باشید. ***
پرده ای می گذرد پرده ای می آید می رود نقش پی نقش دگر رنگ می لغزد بر رنگ ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی در پی زنگ دنگ .....دنگ ...... دنگ دلم می خواهد چیزی بگویم اما زبانم یاری نمی کند می خواهم چیزی بنویسم قلم به فرمانم نیست.. این بغض فروخورده راه گلویم را بسته شاید تصویر بتواند حرف دلم را بزند . شما از دیدن این تصاویر چه حسی پیدا می کنید؟ شیشه پنجره راباران شست!ازدل تنگ من اما چه کسی نقش توراخواهد شست؟ دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را به خاط بسپار پرنده مردنی است .......... مراسم تشییع جنازه فروغ از زبان سهراب در رثای فروغ دوست بزرگ بود و ار اهالی امروز و با تمام افق های باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را خوب می فهمید صدایش به شکل حزن پریشان واقعیت بود و پلک هایش مسیر سبز عناصر را به ما نشان داد ......... از زبان اخوان در رثای فروغ چه درد آلود و وحشتناک نمی گردد زبانم تا بگویمماجرا چون بود دریغ و درد هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود چه بود این تیر بی رحم از کجا آمد که غمگین باغ بی آواز ما را باز در این محرومی و عریانی پاییز بدینسان ناگهان خاموش و خالی کرد ......... تقدیم به اونکه دلش قد یه دریاست چشاش غرق تمنا است هر چند خودش می گه یه گرگ تنهاست . آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید بر قلب شما می تابد تمام نا تمام من باتو تمام می شود شیشه پنجره را باران شست!از دل تنگ من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ چترها را باید بست . زیر باران باید رفت دوست را زیر باران باید دید عشق را زیر باران باید جست ....... هیچوقت از بارون خوشم نمی اومد اصلا با ابر و بارون مشکل دارم روزهای ابری و بارونی دلم می گیره اما امروز روز دیگری بود روز دیگری.................... تجسم رویایی قدیمی قدم زدنی عاشقانه زیر باران در پناه کسی که می تواند پناه تو باشد حس قطرات باران بر روی چهره خزیدن زیر بالاپوش کسی که دوست داری حس گرمای تنش و عطر وجودش در میان درختانی که برگشان از قطرات الماسگون باران می درخشد . شنیدن آن چه را سال ها آرزوی شنیدنش را داری . گذاشتن سر بر شانه ای که می تواند تکیه گاهت باشد در وقت بی کسی......... زیر باران بیا قدم بزنیم حرف نشنیده ای به هم بزنیم نو بگوییم و نو شنویم و .......... آیا تپیدن دل را تجربه کرده ای ؟ تپشی از برای عشق و دوباره عاشق شدن لرزش دستی برای عشق و احساس گرمایی دلنشین که در تمام وجودت بپیچد و دل و جسمت را گرم کند؟ دل دریایی می شود از احساس و ...... دل من دریاییست که تو با قایق احساس بر آن می گذری وچه زیبا و چه گرم بر من این ثانیه ها می گذرد من در این آبی احساس تو را می برم موج به موج می رسانم تا اوج با یکی بوسه ی خورشید که پیمانه ی ماست اوج پرواز تو با من زیباست................. تنهایی خیلی سخته وقتی میون یه جمع نشستی اما احساس تنهایی می کنی به قولی " چه سخته در میان جمع بودن ولی از بی کسی تنها شکستن ."خیلی سخته اشک بریزی و کسی نباشه که اشکاتو پاک کنه . دلت بخواد گریه کنی اما شونه ای نباشه که سرتو بذاری روش. دلت دستی را بخواد که بگیری و گرمایش را حس کنی و او نم دستت را بگیره و بهت دلگرمی بده اما اون دست هم نباشه به قول اون که می گفت : هنوزم در پی اونم ............ گاهی فکر می کنی پیداش کردی می خواهی بهش تکیه کنی اما یهو احساس می کنی فقط یه سرابه اونوقت نا امیدی تمام وجود خسته ات را پر می کنه و خالی می شی ازهر حس امید..... این پست را چندین ماه پیش گذاشته بودم اما با حال و هوای امروزم خیلی جوره دلم می خواد دوباره مرورش کنم ...... گاهی آدم اونقدر دلش می گیره که نمی دونه به کجا پناه ببره. اون وقت فکر می کنه "شاید بهتر بود به جای عبور از پل عابر پیاده ، تو تاریک روشن آسمون با یه لباس تیره از وسط اتوبان می گذشتم و به زور سنجاق قفلی خودم را به این زندگی سراسر غم نمی بستم . " وقتی حواسش سر جاش می یاد سعی می کنه سنجاق را باز کنه اما سنجاق چنان در پوست و گوشتش فرو رفته که نمی تونه جداش کنه . خلاصه زندگی من حکایت اون برگ زرد پپاییزیست که از شاخه ی خودش جدا شده اما لابه لای شاخه ی دیگران گیر کرده و نمی تونه بیفته ، هرچند دل کنده و خسته از موندنه ، اما امکان رفتن نداره. کنده شده که اول نمی خواست کنده بشه ، اما حالا نمی خواد بمونه که مجبوره بمونه. راستی تو می دونی چرا ؟ خالی ِ واژه همیشه آشناست دشت خشک فاصله مابین ماست سردی احساس هم در آن رهاست * * * از شقایق های سرخ و رازقی و ز عطر و بوی عشق و عاشقی یا حضوری گرم با دلدادگی نیست مهمان در فضای خانگی * * * ما فقط ساکت زهم می گذریم گاه چون دشمن به هم می نگریم ور زدست هامان برآید هردمی با سخاوت دل هم می شکنیم ۴ اردیبهشت ۸۸ گاه در سیاهی آسمان شب ستاره ای می درخشد و امید رادر دلی گرفته زنده می کند. گاه در دریایی پرتلاطم و طوفانی وقتی که خیلی نا امیدی دیدن ساحلی از دور جرقه ای از امید را در ذهن تیره ات سبب می شود گاهی دستانی مهربان هنگامی که فکر می کنی تا سقوط به انتهای دره لحظه ای نمانده دستت را می گیرد. گاهی در واپسین لحظات هنگامی که فکر می کنی در محفظه ای کوچک محبوسی و تاخفگی چیزی نمانده جریانی از هوا از منفذی که انتظار وجودش را نداری تو را به زندگی باز می گرداند. و گاه احساس می کنی در پشت دیواری بزرگ و بی انتها زندانی هستی و راه به جایی نداری اما ناگهان دستی از غیب قفل زنگ زده ی در را می گشاید. و حالا من همان دل گرفته ی گرفتار در دریای طوفانی هستم که تا سقوط فاصله ای ندارد و در محفظه ای کوچک محبوس و گرفتار در پشت دیواری بزرگم که نوری از امید در دلم شکفته. ........................... شما در چنین شرایطی چه احساسی پیدا می کنید ؟
در درون من كسي است كه مي خندد با صداي بلند. هرچه مي كوشم پنهانش كنم با شيطنت بلند تر مي خندد و مرا رسوا مي كند. او همه را به بازي گرفته حتي من . چون دختركي بازيگوش و شيطان قصد دارد مانده آبروي مرا هم با خود ببرد به جايي كه نه نشاني از او باشد و نه آبروي من! اخم بر ابرو مي آورم و لبخندي را كه از تاثير قلقلك گونه ي حركاتش در درونم بر لب نشسته فرو مي خورم - این اتفاق بیشتر وقتی می افتد که درجایی باید خیلی جدی باشم - اما او با سماجت به كار خود ادامه مي دهد تا صدای خنده ی مرا در آورد ! گاه كسي را دست مي اندازد و يا چشم در چشمان رفيقي مي دوزد و با صداي من به او مي گويد : " مي دانم در درونت چه خبر است !! اين بازي و نمايش را كنار بگذار مي دانم كه نه من را مي خواهي و نه سرم را ! چرا بيهوده نقش دايه را برايم بازي مي كني ؟ تو كه در نبود من سنگ به زير پايم مي اندازي !" گاه به كسي كه رودربايستي دارم حرفي را مي زند كه حرف دل من و ديگران است اما همه در گفتن آن مردديم و عرق شرم بر چهره ام مي نشاند. نمي دانم با اين شيطان بي ملاحظه چه مي توانم بكنم ؟ راستش را بخواهيد گاهی به او حسادت مي كنم هر چند بي ملاحظه است اما از من شجاع تر و جسور تر است . بين خودمان بماند با تمام مشكلاتي كه برايم درست مي كند دوستش دارم . اصلا به وجودش نيازمندم. شايد بتوانم بگويم او تجسم قسمتي از وجود من است كه سال ها سعي داشتم پنهانش كنم و براي همين مهارش مي كردم اما امروز با تمام نيرو با من می جنگد، مني كه سال ها حبسش كرده بودم . عاقبت كار ما به كجا خواهد كشيد ؟ گاهي مي انديشم خوب است مدتي خودم را به دست او بسپارم و بي خيال همه چيز باشم تا هر چه مي خواهد بكند. شما چه فكر مي كنيد؟ ................................... لحظه ها همه لبریز لبخند آسمان همه آبی و آفتاب همه گرم وقتی که با منی زندگی زیباست لحظه دل انگیز است و خورشید همه روشنی تو همه شور می شوی در تن رگ های من همه شعر می شوی در بن احساس من همه جان می شوی در تن بی تاب من و همه دم صبح می شوی در شب یلدای من وقتی که با توام همه احساس خواستنم همه تندیس بودنم همه لبریز ماندنم وقتی که با توام ............ آفتاب گلي بر شاخه روييد و به دست باد پرپر شد كسي رويش نديد اما دل شاخه مُكدّر شد گل زيبا چو زد لبخند دل شاخه چو دريا شد به عطر گل همه عالم برايش چون گلستان شد ولي افسوس عمرِ گل به دست باد كوته شد دل شاخه بدان كوته چنان واله و شيدا شد....... تو كه با من هستي آسمانم آبی است وسعت اين پهنه همه از ابر خالي است ...... اي كه لبخند لبت برده هوش از سر ما دوسه روزي بيشتر تو بمان در دل ما در هواي پرواز با تو اي مايه ي ناز رفته هوشم از سر شده ام پر آواز زندگي چون رودي است مي رود پر سرعت چون نباشيم همراه مانده ايم بي حركت تا تو با من همراه در مسير اين راه من نمي مانم از آن مي روم تا دريا تير 1386 





ببین که قلب کوچکم با تو چه حال می شود
تمام نا تمام من باتو تمام می شود
ببین که لحظه های من بی تو سراب می شود
تمام نا تمام من باتو تمام می شود
تمام بغض و کینه ام با تو چه پاک می شود.
تمام نا تمام من باتو تمام می شود
تمام زخم های من با تو شفامی شود
تمام نا تمام من باتو تمام می شود
ببین حضور عشق در دلم با تو کمال می شود
تمام نا تمام من باتو تمام می شود
تمام شور و عشق من بی تو تمام می شود
تمام نا تمام من باتو تمام می شود
ببین که لحظه لحظه ام با تو شراب می شود
شراب عشق تو و من سکر مدام می شود
تمام نا تمام من با تو تمام می شود ......









| Design By : Night Skin |







